6_ بدترین درد مردن نیست
نـوشـــــــتـه های مـــــــــــــــــــــــــــــآ


تن نیم خیز اش را بر روی مبل پرت کرد..
مرد با ابروان بالا رفته و لبان کج شده که نمی دانست لبخند تمسخر آمیز است یا پوزخند!
به بد شانسی خود لعنت فرستاد..
پایان خط بود..
نگاه کلافه اش را از مرد گرفت و از جایش بلند شد:
_ می رم ساکم رو ببندم..
به طرف اتاق رفت..در کمد را باز کرد ..ساک دستی را بیرون کشید و انداخت روی تخت.. نگاه اش افتاد به مرد که دست به سینه به چهار چوب در تکیه داده بود..
توجه ای نکرد..به طرف کمد چرخید ،لباس هایش را از کمد بیرون کشید..
_ داری کجا میری؟!
لباس هایش را در ساک جا داد..
_ قرارمون این بود تا وقتی نیستی من اینجا بمونم...
مرد نزدیکتر شد..
_ چرا زودتر نرفتی چرا داری همین الان میری، تو می دونستی ممکنه هر لحظه برگردم..
حرفایش را قبول داشت او هر لحظه انتظار اش را می کشید ...ولی  خبر از زندگیش ،حال و روز اش، دلش نداشت..
_ داری میری پیش اون یارو، ماهان مگه قرار نبود دست از پا خطا نکنی الان داری کدوم گوری میری؟
صدایش بالا رفت..عصبانی شده بود... حتی یک در صد هم نمی توانست دلش را خوش کند این عصبانیت را بگذارت پای غیرت.. او احساس مالکیت داشت برای شی که مال او بود..
مانتو اش را پوشید..دستی دور باز اش پیچید و با سرعت به طرف مخالف چرخید..نگاه خونسرد اش را دوخت به نگاه خشمگین اش غرید :
_ با تو ام..
لبان اش از هم باز شد:
_ من فقط پرستار سگتم..
دل اش برای چند لحظه گرفت یاد حرف بازپرس می یوفتد: ما با آقای رها سلطانی تماس گرفتیم گفتن شما پرستار سگشون هستید..خار و خفیف شدن از این بیشتر؟!من یه کنیز بودم در کنار نوکریش از شیر مادر حلال تر..
چشمهای بهت زده اش را دوخت به چشمان لرزانش.. زیر لب اسمش را زمزمه کرد ولی دخترک دلش گرفته بود خیلی وقت بود دلش گرفته بود..
بازویش را از حصار دست مرد خارج کرد و از خانه زد بیرون....

نگاه از حلقه لیمو سبز شناور در چای خوش رنگ نارنجی اش گرفت...لیوان را زیر دماغ اش برد و بو کشید عطر خوب چای با مژک های دماغ اش بازی می کردن...چای را مز مزه کرد..طعم تازه لیمو و طعم گس چای مزه فوق العاده ای ایجاد کرده بودن...یه نوشیدنی آرامش بخش..
_ لباسات رو گذاشتم تو اتاقت...
نگاه اش چرخید بر روی چهره خسته مرد ..باید می گفت دیگر فرصتی نداشت..
_ پنجاه تا می خوام..
نگاه کنجکاو مهبد بر نگاه اش قفل شد..
_ واسه چی می خوای؟!
نگاه  از نگاه قهواه ای مرد گرفت..رنگ نگاهش مانند قهوه تلخ می ماند..تلِخ..تلِخ..
_ قبلا بهت گفته بودم می خوام خونه بگیرم..
_ منم قبلا بهت گفتم بیا پیش خودم..
سراش مجددا" به طرف مرد چرخید..مرد خیلی ریلکس داشت چایش را می خورد.. مگر من بیشتر از یک عروسک خیمه شبازی بودم که آن ها عرسک گردان من چقدر می خواستن مرا مجبور به بازی کنند؟
_ رها اومده نمی تونم بیشتر بمونم..
نگاه جدی مرد چرخید بر روی نگاه کلافه دخترک..
_ گفتم بیام پیش خودم..
دسته مبل استیل را در دستش فشرد زیر لب زمزمه کرد:
_ نفهم ..
  از جایش بلند شد .. نخ سیگار لایت را بیرون کشید و بین لبانش گذاشت با یک جرعقه از فندک معروف اش شعله وراش کرد.. به سمت پنجره بزرگ قدی رو به باغ چرخید...
زمستان بود نم نم باران می بارید..دود سفید رنگ را از ریه هایش خارج کرد ..آب بینی اش سرا زیر شد گولد و لایت برایش فرقی نمی کرد او آلرژی داشت به هر چی دود سفید رنگ ..بینی اش را تمیز کرد..خیره شد به قطره های باران که بر روی زمین بوسه می زدن..سیگار سفید رنگ دلبرانه بین انگشتان اش می سوخت و از سیگار خاکستر می ساخت ..مثل او که سوخت ،فقط یک فیلتر خاکستری رنگ ازش باقی مانده بود و خاکستر..
_ چرا نمی یای؟
چرا نمی رفت! چرایش رو خوب می دانست..چون دیگر نمی خواست بیشتر از این سیاه شود ..مگر چند سال داشت که در همچین لجنزاری فرو رفته بود!
_ نگو که هنوز عاشق اون آدم دخترنمایی!


نظرات شما عزیزان:

sima
ساعت1:36---2 شهريور 1393
من گیج شدم الان این پسره مهبده؟بعد این دختررو دوس داشته مغرور بوده بهش گفته الان دختره رفته پیشش نیس مهبد ولی دوسش داره پس این دختره تو خونش ،ماهان؟؟؟!!اون کیه؟
پاسخ: گلم گیج شدی بروو جلو تر جواب سوالات رو پیدا می کنی ماهان دختره.. مهبد کسه دیگه اس..این مرده هم جدا..پس شد سه نفر


نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





چهار شنبه 29 مرداد 1393برچسب:, :: 14:46 :: نويسنده : شکیلا

درباره وبلاگ

سلام... به وبلاگ مــــا خوش آمدید... اینجا تمام نوشته های ما قرار میگیره چه دلنوشته، داستان کوتاه یا رمان..
آرشيو وبلاگ
پيوندها

تبادل لینک هوشمند

برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان نـوشـــــــتـه های مـــــــــــــــــــــــــــــآ و آدرس chamedoon.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان



نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 8
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 13
بازدید ماه : 13
بازدید کل : 22909
تعداد مطالب : 21
تعداد نظرات : 19
تعداد آنلاین : 1